تبليغاتX
احساس

احساس

احساس دوست داشتن

داستان عاشقانه ی یک شعر

 

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

 

?ui=2&view=att&th=124908bd8a73a420&attid=0.1&disp=attd&realattid=ii_124908bd8a73a420&zw




شعری زیبا از مهرداد اوستا :


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟



 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:49  توسط نادیا برای او...  | 

سلام دوستان خوب من...

خوبین همتون؟

دوستان این حرف روچند روز قبل یکی از بچه ها برام گذاشته...منم واسه همین عین جملات خودش رو می ذارم که بهتر حق مطلب ادا بشه.ممنو میشم همتون واسش دعا کنید...همتون رو دوست دارم...

"يه خواهشي ازت دارم بهترين دوستم صالح تصادف
كرده ضربه مغزي شده احتمال زنده بودنش 5% ده براش دعا كن و به دوستات بگو براش دعا كنند صالح جان 1 سال كه عقد كرده خيلي سخته...
ممنون از لطفه بي پايانت دوست گلم راستي يه خواهشه ديگه ازت دارم اگه ممكن شما هم اين مطالبو تو وبلاگ زيبا و قشنگتون بزارين که تمام بچها براش دعا کنند انشاالاه دعاي تمام دوستان خوبم مستجاب بشه و صالح عزيزمون هرچي زودتر سلامتيشو بدست بياره منتظره اين همياريه بزرگ همتون هستم ممنونم از لطف همتون يا حق"

راستي مهربون هاي من...هر كدومتون كه دعا كردين!يه حرفه كوچولو واسم بنويسين...

مي خوام ببينم چند نفر دعا مي كنن!مي خوام به ۴۰ نفر به بالا برسه!

التماس دعا!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 14:11  توسط نادیا برای او...  | 

سلام.

چند روزه که دنبال یه مطلبه جالبم که تو وبلاگم بذارم...

هر چی گشتم بیشتر به این نتیجه رسیدم حالا که نزدیکه عید باستانیه ما ایرانی هاس همه تو این روزا مشغوله وبلاگ تکونین،بهتره منم با این سوال  ساله جدید رو شرع کنم...

شما تو رسوم ایرانی کدوم رسم و ایین رو بیشتر قبول یا دوست دارین؟

خوشحال میشم که نظر همه تون رو بدونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 12:28  توسط نادیا برای او...  | 

 

 

سلام دوستان...
نمی دونم چه جوری باید سوالی رو که چند روزه ذهنم رو بد جوری مشغول کرده بپرسم،حالا لطفا سخت نگیرین.باشه؟
مرسی...
اگه کسی بدونه که یه بیماری لاعلاج(البته دور از جون)داره،به کسی که دوستش داره جه جوری خبر میده؟یا اصلا چی میگه؟
-دوست دارم جواباتون هر جوری که باشه برام بذارین...
منتظرتونم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 23:41  توسط نادیا برای او...  | 

زندگي

                                                                                            

                            

  

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 11:37  توسط نادیا برای او...  | 


  دومين درس مهم - کمک در زير باران


يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم، که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»
ارادتمند؛ خانم ....

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 22:7  توسط نادیا برای او...  | 

باز باران بي ترانه ....
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم ...
من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ....
نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست ...نمي فهمم ....
کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ....نمي دانم ...
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست کجاي مرگ ما زيباست ...نمي فهمم ....
بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست...
و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:19  توسط نادیا برای او...  | 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردم .

                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:10  توسط نادیا برای او...  | 

کریسمس مبارک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:30  توسط نادیا برای او...  | 

اشتباه فرشتگان

 
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود.  پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!

-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درويش اين چنين بود:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گردان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:26  توسط نادیا برای او...  | 


یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!
 
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
 
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 15:38  توسط نادیا برای او...  | 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 14:4  توسط نادیا برای او...  | 

ارزوی نقاشی
مریم حیدرزاده


میان ابشار خاطراتم
کنار بوته ای گل می نشینم
همیشه ارزو کردم که رنگ
نگاه بوته ی گل را ببینم

همیشه ارزو کردم که روزی
برای لحظه ای نقاش باشم
همیشه ارزویم بوده رویا
ولیکن یک زمان ای کاش باشم

همیشه این سوالم بوده مادر
که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی؟
همیشه گفته بودی باغ سبز است
ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی؟

نگاه مادرم چون یاس می شد
به پرسش های من لبخند می زد
زمانی رنگ سرخ لاله ها را
به دنیای دلم پیوند می زد

ولی من باز می پرسیدم از او
که منظورت از ابی چیست مادر؟
همان رنگی که گفتی رنگ دریاست
همان رنگی که گشته چشم از او تر؟

ز اقیانوس بی طوفان چشمش
صدای اشک ها را می شنیدم
در ان هنگام در باغ تخیل
رخ زیبای او را می کشیدم

نگاه سرخ اشکی اسمانی
دو چشمانی به رنگ ارغوانی

ولی من هر چه نقاشی کشیدم
همه تصویری از رویای او بود
و شاید چند خطی که نوشتم
همه یک قطره از دریای او بود

معلم ان زمان که عاشقانه
کنار حرف هایت می نشینم
همیشه ارزو کردم مه روزی
نگاه مهربانت را ببینم

ببینم که کدامین دیدگانی
مرا با حس دیدن اشناکرد
که دستان مرا تا اوج ها برد
مرا از دور با چشمش صدا کرد

ولی من با مرور خاطراتم
به اوج ارزو هایم رسیدم
هم اینک لحظه ای نقاش هستم
معلم را و مادر را کشیدم
 
ولی نقاشی من کاغذی نیست
برای رسم ابزاری ندارم
کمی احساس را با جرعه ای عشق
به روی برگ یاسی می گذارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 22:53  توسط نادیا برای او...  | 

سلام
امروز هم اومد با یه دنیا غم و دلتنگیه دیگه!
هر چی فکر می کنم میبینم که من اصلا ادم غمگینی نبودم.هر اتفاقی که می افتاد رو می ذاشتم به پای قسمت...
الان شاید ایمانم یه کم ضعیف شده .
ذهنم دائم پیش فکرای بد و غمگینه!
دوست دارم که از دیگران بشنوم...
دوست دارم بهتر فکر کنم...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:32  توسط نادیا برای او...  | 

 سلام. اولین روز رو با یه دنیا شادی شروع میکنم.اول یه عکس جالب میذارم که خیلی دوسش دارم...

این عکس رو گذاشتم واسه ادمای تنها...

اونایی که تنهایی رو زیاد حس میکنن...

نمی دونم تا حالا این موقعیت براتون پیش اومده که یه عالمه ادم دورو برتون باشن ولی بازم تنها باشین!

این وبلاگ و من به نام احساس دوست داشتن ساختم...

می دونین من کسی رو دوست دام ولی خیلی وقته که فکر می کنم زیاد به هم نزدیک نیستیم البته اون این نظرو نداره.

اون میگه ما از نظر فاصله از هم دوریم ولی دلامون نزدکه!

واقعا نمی دونم...

راستش من اول این وبلاگ و ساختم تا در مورد خودم و اون بنویسم و طرز اشناییمون ولی حس حیکنم که این حرفا زیهد جالب نیست چون الان همه ی زندگی ها پر از غمه پس گفتن از شادی ها فایده ای نداره...

خوش حال میشم اگه هر کسی که این نوشته تا رو خوند اگه حوصله داشت از غم و شادی هاش واسم بگه.بازم ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:56  توسط نادیا برای او...  |